رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

بدون عنوان

1391/8/16 11:35
نویسنده : رومینا
210 بازدید
اشتراک گذاری

 دیروز وقتی از خواب بیدار شدم    تصمیم گرفتم که وقتی بابایی از اداره اومد کل خونه رو تغییر دکوراسیون بدیم  . اول بابایی غر زد گفت بی خیال شو ولی من قبول نکردم مدل خیلی برام تکراری شده بود  ناهار رو که خوردیم شروع به کار کردیم. خیلی خوب شد اتاق خوابها رو هم زیر رو تمیز کردم خیلی خوشم اومدد. شما رو هم گذاشتیم پایین پیش مامان جون. گاهی اوقات دلم برات تنگ میشد ولی اینقدر کار بود که نمیشد بیام ببرمت بالا.تلفنی جویای حالت میشدم. بعد مامی جون زنگ زد گفت مادر(مادر بزرگم) رو بستری کردیم برای عمل قلب. یه دفعه ته دلم خالی شد خیلی ناراحت شدم استرس گرفت  دیگه بعد از اینکه کارها تموم شد دلم طاقت نیاورد با مامی جون رفتیم بیمارستان شما با بابایی تو ماشین نشستید اخه تو بیمارستان الوده بود نتونستم ببرمت گلم. مادر خیلی حالت رو پرسید دوست داشت ببیندت . دلم خیلی براش سوخت خدا کنه که عملش با موفقیت تموم بشه. چهارشنبه صبح عملش میکنن. دوستان براش دعا کنید ناراحت از استرس زیاد از دیشب دل پیچه گرفتم گریه

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

روزهای شیرین
16 آبان 91 23:35
سلام رومینا جونی خسته نباشی حسابی سرت شلوغ بوده این چندروز! برای مادربزرگت هم دعا میکنم زودی بیاد پیشتون نگران نباش عمل قلب که چیزی نیست نفس!


مرسی عزیزم
مامان ساتیار
17 آبان 91 22:01
ناراحت شدم.. برای سلامتیشون دعا میکنم.. انشاالله که عملشون موفقیت آمیزبوده.. [hr

ممنون از محبتت
مامان ساتیار
18 آبان 91 10:39
لطفا خبر سلامتیشون رو بهمون بده..