بدون عنوان
دیروز وقتی از خواب بیدار شدم تصمیم گرفتم که وقتی بابایی از اداره اومد کل خونه رو تغییر دکوراسیون بدیم . اول بابایی غر زد گفت بی خیال شو ولی من قبول نکردم مدل خیلی برام تکراری شده بود ناهار رو که خوردیم شروع به کار کردیم. خیلی خوب شد اتاق خوابها رو هم زیر رو تمیز کردم خیلی خوشم اومدد. شما رو هم گذاشتیم پایین پیش مامان جون. گاهی اوقات دلم برات تنگ میشد ولی اینقدر کار بود که نمیشد بیام ببرمت بالا.تلفنی جویای حالت میشدم. بعد مامی جون زنگ زد گفت مادر(مادر بزرگم) رو بستری کردیم برای عمل قلب. یه دفعه ته دلم خالی شد خیلی ناراحت شدم استرس گرفت دیگه بعد از اینکه کارها تموم شد دلم طاقت نیاورد با مامی جون رفتیم بیمارستان شما با بابایی تو ماشین نشستید اخه تو بیمارستان الوده بود نتونستم ببرمت گلم. مادر خیلی حالت رو پرسید دوست داشت ببیندت . دلم خیلی براش سوخت خدا کنه که عملش با موفقیت تموم بشه. چهارشنبه صبح عملش میکنن. دوستان براش دعا کنید
از استرس زیاد از دیشب دل پیچه گرفتم 


بدون عنوان
